در من همه چی بوی جهنم میداد
تو آمدنت بهـــــشت را می آورد
این اول قصه بود ومن هم ساده
تو آمدنت مرا جهنم تر کرد
از دور تو دلرباتری، باور کن
این را من صاف و ساده هم فهمیدم
من با همه سادگیم از نزدیـــک
پیچیدگی جـهنمت را دیـــــدم
من پایه ماندنت نبودم، رفتــی
تو راه به رفتنم ندادی ماندم
رفتی و پل پشت سرت نیز شکسـت
من فاتحـه رفاقتت را خـوانـدم.............
یکبار نه،صدبار بگو،صدها بار
من آخر قصه تو را حدس زدم
پایان تمام قصه ها معلوم اسـت
من صفحه آخر تو را هـم بلـدم
نه!! بی تو ککم نمی گزد. باور کن
این را به تو صد بار نگفتم ؟؟گفتم!
حالا تو برو خیال کن من هر روز
با شعر به دست و پای تو می افتم
یک سال و دو روز است که خوبم بی تو
یک سال و دو روز است که کارم اینست
کارم شده تلقین... که نباشی بهتر!!!!
من چاره بیچارگیم تلـقین است
.
.
.
به یاد 20/1/95
+
نوشته شده در ساعت توسط تلخکامه
|
برچسب:
نویسنده: یوسف قنبریپور
تاريخ: يکشنبه
26 شهريور
1402 ساعت: 17:59